داستان سکسی: خاطرات بهرام و مامانش

1684

خاطرات سکسی بهرام و مامانش

مقدمه:

من بهرام هستم این مجموعه خاطرات شامل خاطره من و مامانم به اسم طاهره هستش که با نقل قول از بهرام و طاهره تقدیمتون می شود٬ شروع داستان با نقل قول از طاهره شروع میشه شروع داستان مربوط به ۱۳۱۴هجری شمسی بوده و اسامی مستعار بوده و به خاطر حفظ و شان و شخصیت خانواده از درج اسامی شهر و استان خود داری شده است داستان و وقایع ان کاملا واقعی میباشد.

نقل از طاهره:

من طاهره هستم مادرم ۱۷ساله بود که با پدرم که ۲۲سال سنش بود ازدواج کرد شغل پدرم مباشر و سرپرستی یکی از خونه های اعیانی ارباب و خان شهر رو عهده دار بود٬ پدرم با اخلاق خشک و تند مزاجش یه مرد سالار بودش و حرف اول و اخرش همیشه یکی بودش همون سال اول عروسیشون خواهر بزرگم فاطمه بدنیا اومد فرزندی که پدرمو خوشحال نکرد چون اون پسر میخواست ولی چون مادرمو خیلی دوست داشت به روش نمی اورد اخه مادر من زن زیبا و مهربونی بود و همه به من می گفتند که زیبایی و خوشگلیتو از مادرت به ارث بردی و پدرم هم به امید اینکه فرزند دومش از مادرم پسر باشه دل خوش بود ولی دیگه خبری از حاملگی مادرم نبوددو سال از ازدواجشون گذشته بود پدرم ناراحت بود ولی به روی مادرم نمی اورد ولی در برابر طعنه و توپ تشر ونگاه های سنگین فامیل و دوست واشنا کاریش نمیشه کرد مادرم خودش پاپیش گذاشت و به پدرم گفت که یه زن دیگه بگیره که من مخالفتی با این موضوع ندارم پدرم ابتدا مخالفت کردو گفت من دوست ندارم رو سرو زندگیت هووبیارم این لابد کار خداست ولی مادرم اصرار میکرد تا اینکه پدرمو راضی کرد وتوسط دوستای پدرم یه زن بیوه و معرفی و عروسی با یه مراسم ساده صورت گرفت یه ماه از عروسی اون زن و پدرم نرفته بود که یه روز که مادرم از خونه بیرون رفته بود وزودتر از موعد و سرزده برمیگرده خونه می بینه که اون زن رفته سراغ طلا و جواهرات مادرمو یه تکه از اونا رو برمی داره مادرم مچشو میگیره و بعد ازبرملا شدن دزدی اون زنه روز بعدش بلافاصله پدرم زنو طلاق میده بعد از این جریان پدرم با خواسته واصرار های مادرم وفامیل برای ازدواج مجددتن نمی ده و تصمیم به سفر حج میگیره اون موقع رفتن به مکه زمینی انجام میشد پدرم از مادرم و فامیل خدا حافظی می کنه و میره به حج تمتع برگشتن پدرم از مکه یک سال و نیم طول میکشه……….

ادامه داستان در انجمن لوتی